• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
دوستان من
  • سرزمین گوجه‌هایی که زمانی سبز بودند
  • The Blower's Daughter
  • روزگار به روایت متا
  • مفلس شراب‌زده
  • mad harmony
  • ورطه
  • اوهام
  • صراحتا
  • دودکش پاک‌کن
  • The Daily Post
  • Jonny Gets His 12-String
  • دویدن بی‌پایان یکی نقطه بر قوس دایره
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • جامعه مجازی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Painkiller
nothing that is not there and the nothing that is
musha rain dama' doo da ma da
نویسنده: painkiller - دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱

 

آدم وقتی به خودش می‌آد و می‌بینه مزخرفات جهان‌شمول و کلیشه‌ای که همیشه‌ی خدا ازشون فرار کرده و سد ساخته در برابرشون و هر چی، رخنه کردن به زندگی‌ش، با تمام وجود واژه‌ی ابتذال براش معنی می‌شه. نه حتی، خودش می‌شه معنی واژه‌ی ابتذال. زندگی‌ش می‌شه مبتذل. خوش‌حال رو به دوربین دست تکون می‌ده و لبخند می‌زنه.

تمایلاتِ بورژوازی.

با این‌حال آدم همیشه حال‌ش از سوسیال‌رئالیسم به هم خواهد خورد.

 

نظرات ()



زبان‌های بی بازی، میل‌های بی هم‌بازی
نویسنده: painkiller - دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱

 

دُ نمی‌فهمید من چی می‌گم. خودم هم راست‌ش نمی‌فهمیدم چی می‌گم. بچه بودم و خیلی شهودی فهمیده بودم رابطه‌ی اساسی‌ای هست بین میل و زبان. بین اون چیزی که آدم می‌گه و اون چیزی که منظورشه یه رابط ضروری هست به اسم "میل" که بدون وجود میل، معنی پنداری بخار می‌شه از چیزی که گفته شده. مثلآ به‌ش گفتم من وقتی می‌گم بستنی می‌خوام اگه میلی به بستنی نداشته باشم، منظورم این نیست که بستنی می‌خوام. طفلک می‌گفت نمی‌فهمم چی می‌گی. بعد من از اول همونا رو تکرار می‌کردم.

بعدها، یعنی این یکی دو سالِ اخیر، تازه فهمیدم که کلِ قضیه، در اصل ساده‌تر از این حرف‌هاست ولی گفتنش کار آدم نیست. آدم نمی‌تونه را بیفته به آدما بگه وقتی می‌گم بستنی می‌خوام منظورم اینه که بستنی نمی‌خوام. فک می‌کنن دیوانه‌ای لابد. مهم نبود اکیدآ برام.

"میل" خیلی بازی داغونی می‌کنه تو زندگی آدم‌ها. آدمی که میل به غذا نداره از خوردن غذا هیچ لذتی نمی‌بره حتی اگر خوش‌مزه‌ترین غذای دنیا باشه. یا آدمی که میل به عشق‌ورزیدن نداره از عشق‌ورزیدن لذتی نمی‌بره حتی اگر زیباترین یار دنیا رو داشته باشه. فقدان "میل" باعث فساد زبان می‌شه در نهایت. و فساد زبان به وقت‌ش باعث فساد کردار می‌شه. زبان خانه‌ی وجود است، هایدگر می‌گه. آدم اگر خانه‌ش رو ویران کنه یعنی هیچی دیگه.

من واقعآ [گلب‌م گیریفت] حواس‌‌م پرت شد از این رابطه‌ی اساسی بین زبان و میل. و کلآ افتادم دنبال یه توپ‌های دیگه‌ای. خیلی بد شد. 

نظرات ()



theories out of nowhere: 1
نویسنده: painkiller - شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

and there can be no denying that in this day and age, life is a constant coming down without ever remembering the high. we wake up hung over each damn morning but there's no sign of a party anywhere. are we tricked? yes! by whom? ourselves. how? we get high on our hopes. for a better morning tomorrow. a better job next year. a better girl/boy friend next time. we hope for a better world, some publicly, some secretly. and we get high on this hope. but this drug only takes us as high as we are, to the level of this shit. that's why we don't remember it. and that's why we are able to keep on living. we have to forget who we are, where we are, so that we can be who we are and where we are. this hope for a better "everything" is the only thing that will make us forget and live on. it pretty much sucks donkey balls. but me think that's the way it is.

 

guess I shouldn't be over-serious about this stuff... well, I'm not. :-)

 


 

نظرات ()



au nom de DIO
نویسنده: painkiller - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

بعضی چیزا، مثل همین تندیس DIO تو بلغارستان اون‌قدر خوبن که آدم افتخار می‌کنه به آدمی. زنده باد بلغارستان.

 

نظرات ()



just a rocky reflection
نویسنده: painkiller - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

...or the light that never warms

yes the light that never, never warms

yes the light that never, never warms

never warms, never warms...

 

part of BÖC's Astronomy as rendered by His Highness James Hetfield

 

I don't know about you, but for me, the very essence of poetry lies in its applicability to the human condition, personal or general. What makes a good poem, is the poem's ability to communicate the very meaning -and by meaning I mean denotative- of the words in a way they make a whole lot of sense to you, on a personal level. In the Astronomy case, it's quite interesting. If you look for a picture, or some sense out of it, you'll be disappointed for millions of times. You should know the exact context of the story to understand it as the poet intended. In that case you will know it's about Imaginos, and his story of being under alien influence and all, presenting mankind will evil and stuff. And you do it under the risk of losing the chance to enjoy this on a personal level. The personal interpretation, I believe, is the Second Coming of the poem, the one that redeems you once and for all.

 

 

نظرات ()



وسیله پیش‌کش
نویسنده: painkiller - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

یه هدفی هم باشه خودش رو توجیه کنه


 

 

نظرات ()



...که خاک است...
نویسنده: painkiller - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

روزی کسی می‌آید پیش ارباب و توی جمع حرف کتاب‌ها بوده انگار که صحبت می‌کشد به در جستُ‌جویِ زمان از دست رفته... و، طرف که مال این حرف‌ها نبوده کنج‌کاوِ کتاب می‌شود و می‌خواهد کتاب را بخرد. ارباب که خبره‌ی شناخت سبک و سلیقه‌ی آدم‌هاست سعی می‌کند بی دردسر بپیچد به بازی و طرف را دست‌به‌سر کند. ولی طرف سمج‌تر از این حرف‌ها بوده و گیر می‌شود برای خریدن کتاب. ارباب بی‌تعارف می‌گوید جناب این کتاب به درد شما نمی‌خورد و طرف وهم ورش می‌دارد که حتمآ چیزی هست درباره‌ی این کتاب و می‌گوید لابد خبری هست که شما نمی‌خواهید این را به من بفروشید و حق ندارید نفروشید، من مشتری هستم و شما فروشنده و، از این قبیل لاطائلات می‌گوید. خلاصه، از طرف اصرار و از ارباب انکار تا بالاخره ارباب بعد از اتمام حجت که فردا نیاورید پس بدهید، کتاب را می‌فروشد به طرف.

فردا، خریدار، دست از پا درازتر برمی‌گردد پیش ارباب و می‌گوید آقا من اصلآ هم‌چین کتابی نمی‌خواستم و پس بگیرید. ارباب هم خیلی خون‌سرد می‌گوید پس نمی‌گیرم و دی‌روز به زور خریدید ولی ام‌روز نمی‌توانید به زور پس بدهید. ولی ارباب آدم خوبی‌ست، کتاب را می‌گیرد و می‌گوید اگر کسی خرید بیایید پول‌ش را بگیرید. می‌داند در جستُ‌جوی زمان از دست رفته... همیشه مشتریِ خودش را دارد.

ارباب این را برای من تعریف کرد تا بفهمم کتاب‌هایی هست که به هر کسی نباید فروخت. می‌گفت اغلب، اسمی به گوش‌شان می‌رسد و می‌خواهند بدانند چیست. این‌طور آدم‌ها با دو تا سوال و جواب لو می‌روند. بعد باید احتراز کرد از فروش همان کتاب‌ها به‌شان. روز اول، فکر می‌کردم آدم‌هایی که می‌آیند کتاب بخرند دنبال نیچه و سلینجر اند در نهایت و چه به‌تر که هر چه زودتر آن‌ها را هل داد دنبال همان توپ‌ها. حالا بعد از یک سال کلی چهار اثر فروخته‌ام و می‌دانم دنیا دستِ کیست. می‌دانم باید چهار اثرها فروخت تا سرپا ماند و تنهاییِ دمِ مرگ‌ها را نگه داشت برای آدم‌ش.

چقدر دوست داشتم کتابی بودم و فروشنده‌ای مثل ارباب داشتم. یکی از آن کتاب‌های چاپ اولِ نایاب که زیر خروارها کتاب دیگر پنهان شده‌اند تا روزی برسند به دستِ صاحبِ واقعی‌شان. یکی از آن کتاب‌هایی که داشتن‌شان برای کسی افتخار نیست، ولی فقط کسی که می‌خواهدش و به دست‌ش می‌آورد می‌داند جریان از چه قرار است.

 

*   *   *

 

یه روز باید برگردم سمنان، برم میدون کوثر، سراغ آقا حافظی. برم از همون‌جا که کتابَ رو گذاشتم آخرین بار، اون کتابِ چکی رو بردارم. بعد ازش بپرسم یادته آقا حافظی؟ آخرین روزی که اومدم این‌جا، کلاهِ تو از سرت برداشتی و کله‌ت که مثلِ هندونه‌ی قاچ خورده بود رو نشونم دادی تا باور کنم تومور داری؟ یادته اون روز گفتم آقا حافظی این کتابَ رو کسی ازت نمی‌خره هیچ‌ وقت؟ کسی نمی‌دونه چیه، حتی نمی‌دونن به چه زبونیه، بیا و بفروش‌ش به من به رسم یادگاری؟ یادته گفتی نه! مشتری‌ش رو داره. تو نخری یکی دیگه؟  بگم دیدی کسی نیومد بخردش؟ بپرسم چرا لج کردی آقا حافظی؟ بگه لج نکردم حَرضَت عباسی. خُب بیا ورش دار، مالِ تو. بگم ای بابا... اُفتادیم از صرافتش آقا حافظی، بدجور از همه‌چی اُفتادیم. این کتابِ نشونه بود، چرا لج کردی؟ بگه مالِ تو. نگاهِ تلخِ به‌گا رفته‌ش کنم بگم نوشداری بعد مرگِ سُهرابُ رُستم باس بکنه تو ... لا الاه الی الله.

 

 

نظرات ()



10
نویسنده: painkiller - چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

آدم فضایی عزیز

به پایانِ این قسمت از برنامه رسیدیم

تا دیداری دوباره شما را

آدمی

به چیز می‌سپارد:

  1. ...

 

 

اشعار هرگز دیده نشده‌ی کیلگور تراوت

نظرات ()



9
نویسنده: painkiller - چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

آدم فضایی عزیز

من اگر خوبم

اگر بد

آدمی را

ول کن!

تو برو خود را باش

وال‌لا!

 

 

اشعار هرگز دیده نشده‌ی کیلگور تراوت

 


نظرات ()



8: و همه زخم‌های من از...
نویسنده: painkiller - چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

آدم فضایی عزیز

پسِ هر شعری

شاعری‌ست دل‌تنگِ نیستی

و آدمی را

سه چیز به گا داد:

  1. عَشق
  2. عِشق
  3. عُشق

 

اشعار هرگز دیده نشده‌ی کیلگور تراوت

 

نظرات ()



7
نویسنده: painkiller - چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

آدم فضایی عزیز

شیطان سجده نکرد بر آدمی

و لعین زمین و زمان شد

بی‌چاره، آن پاک‌ترینِ فرشته‌ها که از آتش بود

آدم فضایی عزیز

آدمی

دو چیز دارد، دل‌خوش‌کُنکِ قرون و اعصار:

  1. سفرِ پیدایش
  2. لیدی گاگا

 

 

اشعار هرگز دیده نشده‌ی کیلگور تراوت

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »